تبليغاتX
هزر

هزر

نشریه الکترونیکی اجتماعی،فرهنگی،ادبی

10 پله تا آرامش

 آیا آرزو دارید که آرام، خونسرد و خوددار باشید و فرصت کافی برای آن چه دلخواه شماست در اختیار داشته باشید؟ اگر چه رسیدن به این هدف مشکل به نظر می رسد، اما با کمی تلاش و تجدید نظر در افکار و اعمال خود می توانید به آن نزدیک شوید.

فراموش نکنید در دنیای شلوغ و پر استرس امروزی، به دست آوردن کمی آرامش می تواند غنیمت بزرگی باشد. بهتر است راهکارهای پیشنهادی ما را رعایت کنید:

* همیشه همه کارها را تحت کنترل نگیرید:

افراد پرکار و فعال اغلب احساس می کنند همه کارها باید تحت کنترل آن ها باشد، خصوصا مواقعی که هدف خاصی مدنظرشان است.

بنابراین سعی کنید برای یک بار هم که شده این عادت "کنترل کردن" را رها کنید و بگذارید دیگران مسئولیت کارها را به عهده بگیرند؛ به عنوان مثال بگذارید دیگران برنامه سفر دسته جمعی را سازماندهی کنند و نتیجه حاصله را بدون هیچ اظهار نظری بپذیرید و ببینید چه احساسی به شما دست می دهد. این کار ممکن است برای شما پردغدغه و برای دیگران شگفت انگیز باشد، ولی آرامشی که برای تان به ارمغان می آورد، ارزش آن را دارد.

*مسئولیت های متعدد را نپذیرید:

ممکن است از این که همواره کارهای بسیاری را با هم انجام می دهید به خود ببالید، ولی قطعا در عین کار احساس عدم تمرکز، نگرانی و خستگی می کنید. خانم ها اکثرا از این که قادرند چندین کار را هم زمان انجام دهند به خود می بالند، ولیکن در نهایت از این عمل آسیب می بینند. بنابراین در عهده داری کارها هوشیار باشید؛ یعنی کارها را یک به یک و به نوبت انجام دهید. قدر لحظه های عمر خود را بدانید و از انجام کاری که عهده دار هستید، لذت ببرید تا پس از این که کار را به نحو احسن انجام دادید، احساس موفقیت کنید.

*به موفقیت های خود بها دهید:

همیشه توجه داشته باشید که موفقیت در یک کار، پیروزی های بعدی را به دنبال می آورد و احساس خود کم بینی را از انسان دور می کند. کافی است تنها به یک چیز که موجب بالندگی شماست و یا یک زمینه که در آن موفق بوده اید فکر کنید. ارزشمند بودن خود را مورد تایید قرار دهید.

این بار که در مسیر کم ارزش پنداشتن خود قرار گرفتید، سعی کنید موفقیت هایتان را مرور و در آنها تامل کنید. با این عمل همه امور را در دورنمایی مثبت قرار می دهید و احساس آرامش خواهید کرد.

*به نیازهایتان اهمیت دهید:

همیشه به فکر راضی و خوشحال کردن دیگران نباشید، کمی هم به فکر نیازهای معقول و مقبول خود باشید. این دلیل بر خودخواهی نیست. به نقطه نظرات دیگران گوش دهید، ولی اگر لازم می دانید برای این که فرصت کافی برای پاسخ داشته باشید، به آن ها بگویید برای فکر کردن و تصمیم گرفتن درباره آن موضوع نیاز به زمان دارید. در عین حالی که انعطاف پذیر هستید، نسبت به احساسات و عواطف خود نیز واقع گرا و بی رودربایستی باشید. این را بدانید که این گونه برخورد با مسائل حتما با موفقیت توام خواهد بود. اگر رک بودن شما را به وحشت می اندازد، ابتدا از مسائل کوچک شروع کنید و بعد به مسائل بزرگ تر بپردازید تا بدین وسیله گستره آرامش خود را افزایش دهید.

*از کار خود لذت ببرید:

اگر همواره در حال مسامحه و طفره رفتن از انجام کاری هستید و یا احساس می کنید برای انجام کاری تحت فشار هستید، نشان می دهد از کاری که انجام می دهید لذت نمی برید. واقعیت امر این است که شما به هر حال ناچارید این کار را انجام دهید، پس روی جنبه های لذت بخش آن تمرکز کنید؛ مثلا به حس خوبی که از "به نظم درآوردن امور" یا "مورد تقدیر و ستایش قرار گرفتن" از بابت رسیدن به نتایج مطلوب به شما دست می دهد، تکیه کنید. این دیدگاه مثبت می تواند تنش های درون شما را بزداید و به شما فرصت دهد که دریابید چه تغییرات درازمدتی را می توانید ایجاد کنید.

*انعطاف پذیر باشید.

لزوم یک برنامه منظم روزانه برای تنظیم نیازهای زندگی بسیار خوب و معقول است، ولی نباید اصرار و اجبار در رعایت آن موجب تنش و اضطراب شما شود. سختگیری و جدی بودن زیاد سبب می شود فرصت ها را از دست بدهید و تاکید برای اجرای آن برنامه موجب می شود انرژی خود را بیهوده تلف کنید. در مواقعی که لازم می دانید روش و تاکتیک خود را تغییر دهید تا در کارهای تان موفق تر و در رسیدن به اهداف تان خلاق تر شوید.

انعطاف پذیری به شما آرامش بیشتری می دهد چون به شما فرصت می دهد حین انجام کار، روش خود را انتخاب کنید.

*بین کار و زندگی تعادل برقرار کنید:

تداخل و ادغام مسائل کاری با زندگی خصوصی باعث اختلالات جسمی و روحی می شود. برنامه و زمانی را برای توقف کار انتخاب کنید و به آن پایبند باشید. در خانه به کار فکر نکنید و توجه خود را به زندگی خانوادگی معطوف دارید. مواردی پیش می آید که این کار برای تان مقدور نیست، ولی سعی کنید بیشتر این مساله را رعایت کنید.

*عکس العمل های تان را عوض کنید:

ممکن است همواره در تغییر شرایط تنش آفرین موفق نباشید، لیکن با تغییر دادن دیدگاه خود نسبت به آن، می توانید احساسات خود را عوض کنید. اگر کسی دیر به سر وعده می آید، بی تفاوت باشید و از وقت آزادی که به دست آورده اید لذت ببرید. اگر کسی بی ادب و پرخاشگر است این گونه فکر کنید که او خودش را کوچک و حقیر می کند، نه شما را.

*ذهن و روح خود را شاد کنید:

ذهن و روان خود را با دیدن و شنیدن کارهای هنری یا خواندن دعا و قرآن، بیارایید. از نمایشگاه های هنری دیدن کنید و به موسیقی آرام یا تلاوت قرآن یا دعا گوش فرا دهید. نگاه خود را بر روی یک گُل متمرکز نمایید. کاغذ و قلمی بردارید و منظره زیبایی را نقاشی کنید و یا در پارک قدم بزنید و یا در یک کلاس هنری ثبت نام کنید.

*برای آینده برنامه ریزی کنید:

حتما برای خود برنامه های تفریحی تدارک ببینید، چرا که چشم انتظار بودن برای برنامه های تفریحی نیز آرام بخش بسیار خوبی است. فهرستی از برنامه های لذت بخش تهیه کرده و برای انجام آنها برنامه ریزی کنید؛ مثلا به زیارت یک مکان مقدس بروید، برنامه ای برای قرار ملاقات با یک دوست خوب و یا خرید کتاب مورد علاقه تان بگذارید. با این کارها بلافاصله احساس دلپذیری خواهید کرد.

منبع : انجمن درمانگران ایران

 

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 16:37  توسط هزر  | 

گفتگو با گناه

 

حدود ساعت یازده شب جمعه است، همه کارهایم را انجام داده ام...اما نمی دانم چه کار کنم؟کجا بروم؟

در خلوت خود زمانیکه همه خویشان و دوستانم را ترک کرده ام با خود می اندیشم که اکنون چه کار کنم؟در یک لحظه فکر یک گناه به سرم زد...

درها و پنجره ها را بسته و چراغها را خاموش کردم وقتی که اتاق کاملا تاریک شد به گناه گفتم: زود باش بیا.

ناگاه صدایی به گوشم رسید که می گفت: وای به حال بنده ای که هر چه بر گناهانش افزوده شود استغفارش کمتر و هر اندازه به گور نزدیکتر شود کم کاری و سستی اش بیشتر می شود.

ای کسی که دائما گناه می کنی، از خدایی که در خلوت نیز با توست شرم نداری؟ می دانی که مهلت خطا پوشی و ستر گناهانت از سوی پروردگار، کاملا تو را غافل کرده است؟

با این صدا کمی به خودم آمدم...احساس ترس کردم و آهسته اطرافم را نگریستم... و بی اختیار گفتم: وای!!صاحب صدا کیست؟چه کار کنم؟ آیا کسی از کار من مطلع شده؟سپس چیزی را دیدم که هرگز نمی توان آن را وصف کنم با ترس و لرز بلند شدم...چراغها را روشن کردم و در روشنایی چیز سیاهی را مشاهده کردم که قادر به وصفش نیز نیستم.

پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: من گناه هستم! پرسیدم: علت آمدنت به اینجا، آن هم در این دیر وقت چیست؟گفت: آمده ام که تو را نصیحت کنم، هر چند نصیحت کسی چون من قابل پذیرش نیست، اما حق آن است که دشمنان به آن اقرار کنند. گفتم: بفرما چه می خواعی بگویی؟ گفت:آیا گمان می کنی که در این مکان تنهایی؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: من تو را در اثناء انجام گناهت چنان مطمئن یافتم که خیال می کنم از خحساب خداوند پروایی نداری؟ با عصبانیت گفتم: این به تو ربطی ندارد، من دوست ندارم کسی در امور شخصی من مداخله کند،با تبسم گفت: من گفتم که می خواهم کمی تو را نصیحت کنم، اما ظاهرا فرد ناصح را دوست نداری. سپس تکانی خورد تا از اطاق خارج شود در حالی که زیر لب میگفت: برای آنکه از خلایق پنهان شوی به پشت دیوارها پناه می بری، اما باید بدانی هر جا باشی خدا تو را می بیند. از اینکه تو را می بینند می ترسی، اما از چشم خداوند خوفی نداری! در گفته های او اندیشیدم و متاثر شدم. گفتم: آنچه سرودی یکبار دیگر نیز تکرار کن. او کلامش را تکرار کرد و من از قصد و نیتی که داشتم پشیمان شدم و به گناه گفتم: خواهش می کنم باز هم بگو. گناه گفت: اما شرطش این است که آنچه می خواهم بگویم، خوب گوش کنی و برمن و نصیحتم درشتی نکنی. گفتم: بفرما. گناه: من می بینم که تو خیلی از اوقات برای انجام گناه با خود خلوت می کنی و این جدا صفت بدی است، زیرا باعث قطع شدن رابطه تو با خداوند متعال و نابودی حسنات می شود. همانطور که پیامبر خدا(ص) می فرماید: کلامش را قطع کرده و پرسیدم: پیامبر(ص) چه فرمود؟ گناه: پیامبر(ص) فرمود:" بر من عیان شده که در روز قیامت اقوام زیادی از امت من با بارهایی از حسنات به پیشکاه خداون متعال خواهند آمد، بارهایی مانن کوههای بزرگ و سفید، اما همه آن حسنات را خداوند را خداوند عزوجل مثل غبار نابود کرده و از بین خواهد برد". صحابی جلیل القدر ثوبان(رض) سوال کرد: یا رسول ا... آنها را برایمان توصیف کن تا ما نیز ناخودآگاه از جمله آنان نشویم! پیامبر(ص) فرمود:" آنان از برادران شما و از جنس خودتان هستند و همچون شما شبها به شب زنده داری می پردازند امت وقتی با محارم خداوندی خلوت می گزینند آنها را هتک می کنند و در خلوت مرتکب گناه و حرام می شوند". هر دو ساکت شدیم. سپس بعد از لحظه ای گفتم: این حدیث واقعا بیانگر جنبه خطرناکی است. گناه: آری و علاوه بر آن که ارتکاب گناه ارتباط تو را با پروردگارت قطع می کند، ارتباطت را با نیز می برد. پرسیدم: ولی مردم که نمی دانند من مرتکب گناه شده ام، سپس چگونه رابطه شان را با من قطع می کنند؟ گناه: اتفاقا همین قضیه را صحابی پیامبر(ص) ابو درداء(رض) حکایت می کند و می گوید:"  زمانی که بنده ای گناهی را انجام می دهد، خداوند متعال بغض و کینه نسبت به او را در دل مردم می اندازد آن هم به طریقی که خود آن فرد اصلا متوجه اش نمی شود." بنابراین بنده خدا از نفس خودت آگاه باش نفس و آرزوهای خودت را کنترل کن و در راهی جز رضای پروردگارت گام بر ندار. گفتم: البته من گر چه گناه می کنم ولی هر چه هست گناهان صغیره است و فکر نمی کنم این گناهان صغیره تاثیری در نامه اعمالم در روز قیامت داشته باشند. گناه مانن آن زن نادانی نباش هر آنچه بافته بود رج به رج باز می کرد با این استدلال که باز کردن این رجهای ناچیز، تاثیری رد کل لباس نخواهد داشت، غافل از اینکه تمام لباس دنیا چیزی جز همین رجهای به هم بافته نیستند.بله این درست است که من یک گناه بیشتر نیستم، اما این را هم خوب می دانم که در نامه اعمال مردم در روز قیامت چه تاثیری به سزایی دارم و به قول معروف مورچه خیلی از شتر می داند که در خانه چه هست.گناه: ای بنده خدا تکانی بخور که هنوز فرصت هست، تا گناهی را که می خواستی انجام دهی به یک عمل نیک تبدیل کنی،چون من گناه هستم. همان گناهی که سبب نابودی تو در روز قیامت..گفتم: حالا چکار کنم؟ در حالیکه چند لحظه پیش به نیت انجام کار گناه، درها و پنجره ها را بسته بودم. گناه:بنده ای که در دل قصد انجام گناهی داشته باشد ولی آن را به خاطر رضای خدا انجام ندهد ثوابی برای او نوشته خواهد شد. بنابراین ای بنده خدا! توجه کن و برای گناهانت از خداوند غفور و رحیم طلب مغفرت کن و درها و پنجره ها را ببند و چراغ اتاقت را خاموش کن ولی این بار برای انجام عبادت خداوند متعال، زیرا تاثیر گناه پنهانی را حسنه پنهانی از بین می برد.

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 9:39  توسط هزر  | 

راز و راه ايمان

تنها يك راه است كه امّت ها بايد بپيمايد و سليقه و گزينشي در كار نيست. آن هم راه ايمان است.

بزرگ راه امن و اماني كه ما را به همه مقاصد و اهدافي كه داريم و همه آمال و آرزوهايي كه به خاطر آنها راه مي سپاريم، برساند.

اگر آخرت را مي خواهيم، راهش ايمان است.

اگر دنيا را مي خواهيم، راهش ايمان است.

اگر هر دو را با هم مي خواهيم، راهش ايمان است.

امّا، دنيا آمال و آرزوهاي دنيوي ما و هدف و مقاصدي كه در اين زندگي دنيا داريم، و خوشبختي و كاميابي كه در جستجوي آنيم، تنها راه رسيدن به آنها ايمان راستين است و راه ديگري وجود ندارد.

اگر خوشبختي فردي را خواهانيم، خوشبختي بدون آرامش روان، بدست نمي‌آيد، و آرامش روان نيز بدون ايمان دست نمي دهد.

1

اگر يك زندگي پاك و بي پيرايه را خواهانيم، جز در پرتو پايداري و استقامت به دست نمي آيد، و استقامت و پايداري نيز جز در پرتو ايمان دست نمي دهد.

اگر همبستگي اجتماعي را خواستاريم، همبستگي بدون برادري ممكن نيست، برادري هم بدون ايمان امكان ندارد.

اگر پيروزي نظامي را خواستاريم و مي خواهيم بر دشمن بيرحمي كه روي سينه ما نشسته است. پيروز گرديم، پيروزي جز به دست قهرمان ميّسر نيست، و قهرماني جز با فداكاري ميّسر نيست، و فداكاري جز با ايمان ميّسر نيست.

اگر رفاه اقتصادي مي خواهيم، رفاه بدون توليد معني ندارد، و توليد نيز بدون فرهنگ و اخلاق معني ندارد، و فرهنگ و اخلاق نيز بدون معني ندارد.

اگر پيشرفت تكنولوژي مي خواهيم، پيشرفت بدون اخلاص دست نمي دهد، و اخلاص هم بدون فداكاري دست نمي دهد، و فداكاري در زندگي جز در سايه ايمان دست نمي دهد.

اگر به اصلاح ريشه اي زندگي بشر معتقديم، اصلاح بدون دگرگوني انسانها ميّسر نخواهد شد، و دگرگوني انسانها بدون تصميم ميّسر نخواهد شد، و تصميم نيز بدون ايمان ميّسر نخواهد بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 14:42  توسط هزر  | 

گفتگو با دنيا

هميشه براي خدا فرار دنيا از جايي به جاي ديگر نقل مكان مي كردم و نهايت سعيم اين بود كه حتي الامكان از آن دوري جويم ولي هيچگاه موفق نمي‌شدم. شغل، منزل، اجتماع، شهر و هر چيزي را كه قابليت انتقال باشد تغيير مي دادم ولي باز همچنان دنيا در قلبم بود و در آنجا فتنه انگيزي مي‌كرد بالاخره برايم آشكار شد كه دنيا با تمامي صفات و علائم هايش هرگز با تغيير زمان و مكان، تغيير پيدا نخواهدكرد و همانگونه است كه بوده. آرزوي قلبي ام اين بود كه اي كاش! روزي دنيا در مقابلم به صورت انساني مجسم مي‌شد تا با او مبارزه و به قتل برسانمش تا به كلّي از دستش خلاصي يابم و بدين ترتيب محبتش براي هميشه از قلبم خارج شود... روزي به تنهايي نشسته و غرق در اين افكار بودم دنيا در مقابلم مجسم شد و سر صحبت را با من باز كرد! دنيا: اي عبدالله! از من چه مي خواهي؟ من اكنون در مقابلت هستم. عبدالله: من از اينكه تو را دوست دارم و عاشقت هستم ناراحت و دلخورم و از تو هم نمي توانم دل بكنم. دنيا: اين يك احساس طبيعي است و اگر كسي ادعا كند كه مرا دوست ندارد، دروغ گفته چون من آفريده خداوند و محبوب كسي هستم. عبدالله: اين يك احساس طبيعي است؟ دنيا: آري اين احساس كاملاً طبيعي است امّا اشتباهي كه بيشتر مردم مرتكب آن مي شوند، اين است كه مرا بر آخرت خودشان ترجيح مي دهند. عبدالله: آيا من هم يكي از آنها هستم؟ دنيا: بله ولي در تو صفات نيكويي نيز وجود دارد. عبدالله: من چگونه مي توانم حقيقت وجودي تو را بشناسم؟ دنيا: به وسيله فرمايش رسول خدا صلي الله عليه وسلم كه مي‌فرمايد: «الدّنيا حلوه خضره» پيامبر اكرم (ص) مرا شيرين و خوش منظر توصيف كرده، اما بايد در نظر داشت كه من نسبت به فرد مؤمن زنداني بيش نيستم. چون پيامبر (ص) مي‌فرمايد: «الدّنيا سخن المؤمن و جنّه الكافر» عبدالله: ولي من بعضي از مؤمنان واقعي را مي شناسم كه كاملاً در رفاه بسر مي برند. دنيا: منظور من از زندان آنگونه كه تو فكر مي كني، زندان آهني نيست. بلكه منظور من تقيّد مقيد شدن، به اوامر خداوند است و مي داني كه زندان چيزي جز مقيدن شدن نيست، و در اين مورد عارف مشهور محمد سمّاك (ره) مي گويد: «اي آدميزاد! تو هميشه در حبس بوده اي، محبوس در صلب پدر، در شكم مادر و بعد در قنداق و گهواره و در پي آن محبوس در مدرسه و نهايتاً محبوس در تلاش براي كسب روزي. بنابراين بايد براي زندگاني بعد از مرگ به گونه اي تلاش كني كه، حداقل در آنجا محبوس نباشي...» عبدالله: حرفهايت را چقدر زيبا و اديبانه بيان كردي، امّا راستي به من بگو چرا نام تو را دنيا گذاشته اند؟ دنيا: اگر مردم نام مرا مي دانستند هرگز فريب مرا نمي خوردند. نام من دو معني دارد؛ يكي از ريشه (نو) يعني سريع الزوال و فناپذير. ديگري از ريشه دنائت يعني زشت و كريه منظر، «زماني كه مرا بر آخرتت ترجيح دهي.» عبدالله: چگونه با تو رفتار كنم تا فريب تو را نخورم؟ دنيا: اين سئوال خيلي مهم است چون تو مرا در برابر رازي از اسرار وجودي من قراردادي زير من من گاهي مردم را با اموال و گاهي با همسر و گاهي با مقام و منصب شكار مي كنم و البته همه اينها جزئي از زينتهاي من هستند و تو مي داني كه اين خصوصيت هر زينتي است كه زودگذر و موقتي است، مثلاً تو ديده اي كه زينت يك عروس و داماد هميشگي باشد؟ عبدالله: سئوالم را پاسخ بده و زياد طفره نرو، چگونه با تو رفتار كنم تا مفتون تو نشوم؟ دنيا: دوست من! كمي به من مهلت بده و عجله نكن. ـ مهمترين صفتي كه بايد در رابطه با من مراعات كني «بيداري و كمال هوشياري» است. زيرا من حفره اي از لذتها وشهوات هستم و هر كسي كه مرا به عنوان گذرگاهي براي عبور به آفرينش قرار داده نجات يافته ولي كسي كه تصور كرده من مكان استقرار هستم به سختي زيان ديده است. زيرا من سراي بلاغم و نه دار قرار! امام حسن بصري (ره)، مي فرمايد: «از مشغوليتهاي دنيا بسيار بر حذر باشيد كه شما را خيلي غافل خواهد كرد. هيچ كس يك در، از مشغوليتهاي دنيا را نگشود‌ مگر اينكه آن در، ده در ديگر را برايش باز كرد».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 14:34  توسط هزر  | 

گفتگو با سايه

شماره 3

يك روز اطرافم را نگريستم و متو جه شدم كه سايه ام همراهم نيست!! سرم را بلند كردم و آسمان را نگريستم، ديدم كه خورشيد در وسط آسمان است و هيچ اثري هم از ابر وجود ندارد. سپس دوباره به اطرافم خيره شدم ولي باز هم سايه ام را نديدم...وبا خود گفتم:سبحان ا...كجا رفته است؟ او هميشه در كنارم بود. به دنبال سايه ام به بيابان رفتم و در نهايت آنرا كنار صخره اي يافتم.ازآن پرسيدم كجايي؟چرا همراه من نيستي؟ سايه:از با تو بودن ديگر خسته شده ام. گفتم: چرا؟ سايه : به خاطر اينكه تو مرا به جاهايي مي بري كه من براي آنها خلق نشده ام و نيز كارهاي مي كني كه ظاهر انها اخلاقي و باطنشان رياست.اي كاش اصلاً سايه تو نمي بودم!گفتم:تو آرزوي فراق مرا داري ، در حالي كه مردم آرزوي ديدار مرا دارند.تو در مورد من اشتباه قضاوت مي كني. سايه : يقين دارم اشتباه نمي كنم،زيرا مردم ظاهر تو را مي بينند ولي من باطن و درون تو را مي شناسم.گفتم منظورت چيست؟ سايه: خودت منظورم را بهتر مي داني،ضمير و درون هر كسي با معاشرت زياد شناخته مي شود و هيچ يك از مردم هم مانند من در كنار تو نيستند،اسبها را پرورش دهندگانشان بهتر مي شناسندوتو نيز اگر به قلبت مراجعه مي كردي سياهي آن را مي ديدي.پرسيدم : علت آن چيست؟سايه:نبودن اخلاص در عمل و رياكاري.گفتم ايا ريا تا اين اندازه در قلب تأثير بد مي گذارد؟ سايه:بله،اخلاص اصل مايه هر عملي است و ضرب المثلي است كه مي گويد:به كسي كه هنگام عمل اخلاص ندارد بگو خودت را خسته نكن و براي همين است كه خداوند مي فرمايد:« و ما امرو الا ليعبدوا الله مخلصين لهُ الدين » (البينه 5 ) يعني به آنان فقط دستور داده شده كه خداوند را بندگي كنند و در دين خود اخلاص نيت داشته باشند.گفتم: در اين مورد مثالي مي زني. سايه: مشكلي نيست ، اما بايد به آنچه مي گويم خوب رفتار كني:«هر درختي كه ريشه اش در روي زمين بماند و به اعماق زمين نفوذ نكند ازمصرف آب باز مي ماند و برگهايش خشك مي شود و ميوه اي نمي دهد و بنابر اين از ارزشش كاسته مي شود اما اگر ريشه اش در خاك فرو رود،هم آب زيادي جذب مي كند و هم برگهايش سبز و شاداب مي شود و ميوه خوبي هم ثمر مي دهد و بنابراين ارزشش بيشتر مي شود.» آري دوست من! تو نيز اگر عملت خالص براي خدا باشد ثمره و عاقبتي نيكو خواهي يافت.گفتم: امّا اين كار برايم كمي مشكل است.سايه:درست مي گويي، چون نيت از بزرگترين درهايي است كه شيطان از آن وارد ميشود و عمل انسان را به تباهي مي كشد و براي همين هم هست كه سفيان ثوري(ره) مي گويد: «در هيچ كاري برايم دشوارتر از درست كردن نيّتم نبود» گفتم: ولي مردم كه مرا به عنوان رياكار نمي شناسند؟سايه: آيا تو براي دريافت ثواب از مردم عبادت مي كني يا پروردگار مردم؟اگر براي خداست بايد بداني كه از نظر خداوند متعال ذرّه اي مخفي نمي ماند و همه چيز در قيامت آشكار خواهد شد.جسد،وجود،ضمير،عمل و خلاصه همه چيز آشكار و عيان مي شود ، پرده هايي كه رازها را در درون خود داشتند بر خواهند افتاد،همه نفوس و اجساد عاري خواهند شد و آنوقت ديگر مردم هيچگونه نفعي به تو نمي رسانند،بنابراين عبادتت را مخفي گردان تا شيطان،صنات و ثواب آنها را نسوزاند،همانگونه كه بعضي از صالحين چنين مي كردند.«شخص صالحي چهل روز روزه گرفت ،انفاق مي كرد و خود روزه مي گرفت و اهل خانه اش تصور مي كردند كه آن دو قرص نان را خورده است و اهل بازار نيز تصور مي كردند كه وي در خانه غذا خورده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 10:36  توسط هزر  | 

گفتگو با غفلت

شماره 2

به كتابخانه ام وارد شدم و كتابي را بر روي زمين يافتم...با تعجب به آن نگاه كردم و از  خود پرسيدم چه كسي آن را اينجا گذاشته؟ من به مرتب بودن كتابهايم خيلي توجه مي كنم.چه كسي آن را بر روي زمين انداخته است؟ آيا ممكن است كه كتاب خودش افتاده باشد و يا اينكه كسي خواسته با آن بازي كند؟ كتاب را از زمين بلند كردم در اين لحظه كلمه اي از آن بر زمين افتاد! وقتي كه دستم را براي بار دوم به منظور برداشتن آن كلمه دراز كردم گفت به من دست نزن! با تعجب به آن نگاه كردم ناگاه ديدم آن كلمه غفلت بود. پرسيدم مگر ممكن است كه كلمه سخن بگويد؟! گفت:آره...آنگاه كه غفلتها زياد شوند كلمه ها هم با هم به سخن مي آيند. گفتم منظورت چيست؟ غفلت:مي خواهم بگويم كه ما دو نوع غفلت داريم.يكي عامه ديگري خاصه غفلت عامه هم مانند غافل بودن كفار از اسلام ولي غفلت خاصه همان است كه به كساني مانند تو اختصاص دارد.گفتم چگونه؟گفت: اين همان غفلت تو و بعضي از دعوتگران از معاني ايماني است.شما در امر مراقبت و مجاهدت و محاسبه و توبه كم مي آوريد.گفتم آري،سخن تو درست است من از لحاظ علمي قوي هستم اما از ناحيه ي ايماني بسيار ضعيفم و در غفلتي روحاني بسر مي برم راستي علت آن چيست اي غفلت؟!غفلت : كاملاً واضح است . همنشيني با غافلان.چون آنان برايت زشت را زيبا و گناهان را ثواب جلوه گر مي كنند و براي همين هم خداوند متعال ما را از همنشيني و اطاعت آنها منع كرده و مي فرمايد:تواز كسانيكه ما قلبشان را از ذكر ويا خود غافل كرديم واسيرهوا و هوس خود هستند اطاعت مكن.(كهف/28) پرسيدم: آيا گمان مي كني كه همنشيني با غافلان تأثيري هم دارد؟ غفلت:اي بنده خدا!« دود اگر خانه را نسوزاند حداقل آن را سياه و تاريك مي كند» گفتم اين كه تو گفتي مثال زيبايي بود ولي بگو ببينم علائم غفلت ايماني در قلب چيست؟ غفلت: فرد غافل زماني كه با خداي خودش خلوت مي كند ، لذت و خوشي به او دست نمي دهد و هيچگاه با ياد خدا و تلاوت كتابش مأنوس نمي شود.و همچنين اشتياقي براي كسب رضايت خداوند متعال ندارد. به همين علت هم خداوند متعال مي فرمايد:«پروردگارت را صبحگاهان وشامگاهان با تصرع و خشوع و بدون بلند كردن صدايت ياد كن و از غافلين مباش».(اعراف،205) با هيجان گفتم:بله اتفاقاً اين همان مشكل من است چون من هميشه دوست دارم با مردم باشم ولي انس با خلوت كردن با خدا و ذكر او ندارم.سپس گفتم:امّا از تو مي خواهم كه لطفاً برايم مثالي در مورد تأثير غفلت بياوري تا فهم و درك من بيشتر شود. غفلت: بسيار خوب، فرض كن كه تو در يك صحراي وسيعي قرار گرفته اي و غذا و نوشيدني ات تمام شده به طوري كه از فرط تشنگي و گرسنگي با مرگ دست و پنجه نرم مي كني و در اين لحظات مرگ و زندگي،از دور قافله اي را مي بيني؛از جايت برمي خيزي و با سرعت بسوي قافله مي دوي تا به آنها برسي و درست زمانيكه بدنبال قافله در حركتي، خاري به پايت فرو مي رود.يك لحظه به پايت مي نگري و سپس سرت را بالا مي آوري ، به ناگاه مي بيني قافله ناپديد شد.پرسيدم: در اين مثال جايگاه غفلت كجاست؟غفلت:  نگاه كردن به خارهاي دنيا. گفتم خارهاي دنيا چيست؟ غفلت:تعلق قلبي به دنيا و تمايل به همسر و مال و مقام ، قيا فه و مدرك و مقدم داشتن آنها بر حق خداوند متعال و در اينجا كه غفلت تحقق پيدا مي كند ، آن هم با انواع مختلف آن:غفلت قلب ، غفلت زبان ، غفلت گوش و غفلت چشم واينجا است كه بلا و مصيبت انسان شروع مي شود. گفتم : به ياد سخن يكي از عارفان افتادم كه خيلي وقت پيش آن را خوانده بودم وي مي گويد«:اگر اهل بلا را ديديد از خداوند عافيت بطلبيد آيا مي دانيد اهل بلا چه كساني هستند؟ آنها غافلان از پروردگار متعال هستند» غفلت: آري اين صحيح است و خوشا به سعادت كسي كه از خواب بيدار شود و بر گناهان گذشته اش بگريد و از دايره گناهان خارج و به سوي دايره اصلاح نفس گام بردارد تا شايد خداوند متعال ، به علت اعتراف صادقانه اش و قبل از دير شدن و فوت وقت ، او را ببخشايد...غفلت به آن بنده خدا نگريست و ديد كه قطرات اشك بر گونه اش سرازير شد.غفلت:چه بسا تكاني كوچك، دعوتگر را در راه طريقش آگاهي بخشيده و بر عمل و تقوايش بيفزايد البته همه غفلتها هم ناپسند و نكوهيده نيستند بلكه غفلتي هم وجود دارد كه ستوده و نيكوست.گفتم مگر اين ممكن است؟ غفلت : آري و درباره اين نوع غفلت مطرف بن عبدا...(رحمة ا...) مي فرمايد : اگر من مي دانستم زمان اجل من كي است بي شك ديوانه مي شدم ، امّا خداوند متعال بوسيله غفلت، بر بندگان منت نهاده  و آنان از زمان مرگ خود غافلند و اگر چنين نبود احدي رغبتي براي معيشت و حضور در بازارها نداشت و اين يگانه معناي نيكو براي من است ولي مردم از آن غافلند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 10:31  توسط هزر  | 

گفتگو با سجاده

شماره 1

شكي نيست كه خواب جزء طبيعت هر انساني است و هر شخصي شبها براي خواب به بستر ميرود، اما آيا مي دانيد كه آن شب قبل از خواب برايم چه اتفاقي افتاد؟

من در يكي از شب هاي سرد زمستاني بعد از يك فعاليت خسته كننده ي  روزانه، به بستر خواب رفتم و به راستي كه چقدر مشغوليت هاي دنيا زيادند و پايان ناپذير؟!

بر روي تختم دراز كشيدم ودر يك خواب عميق فرو رفتم ... در نزديكي هاي صبح احساس كردم كه به شدت تشنه ام .وقتي بيدار شدم تا كمي آب بنوشم از پايين تختم صداي ناله اي شنيدم. اطرافم را نگريستم صداي ناله قطع شد من هم زياد توجهي نكردم و به آشپزخانه رفتم. كمي آب خوردم بعد به رختخواب برگشتم دراين هنگام صداي ناله دوباره بلند شد و اين بار كمي بلندتر از دفعه قبل هم بود و گويا صداي گريه اي بود كه مي شنيدم. با دستانم زمين را لمس كردم تا اينكه دستم به سجاده ام خورد و به محض تماس دستم با آن صدا قطع شد.

با تعجب پرسيدم: سجاده تو بودي كه مي ناليدي؟

گفت: بله.

گفتم : چرا؟

جواب داد: تشنگي تورا بيدار كرد، آب نوشيدي و سيراب شدي من نيز تشنه ام ولي كسي نيست كه سيرابم كند

گفتم آيا مي خواهي يك ليوان آب را هم براي تو بياورم؟

گفت: نه، اين آب، آبي نيست كه مرا سيراب  مي كند بلكه اشك چشم عابدان تواّب سيرابم مي كند.

پرسيدم: من اين نوع بخصوص را از كجا برايت فراهم كنم؟

جواب داد: من هم براي همين مي گريم. بنابراين اي بنده خدا! بر خيز و در اين ظلمت و تاريكي شب دو ركعت نماز بخوان تا ظلمت و سياهي قبر برايت نوراني شود كه همانا جزايي كه به هر كس مي دهند از جنس عملي است كه او انجام داده، برخيز كه به نماز صبح چيزي نمانده.

گفتم اي سجاده! مرا به حال خودم بگذار و با من كاري نداشته باش.

گفت: اي بنده خدا! براي نماز صبح برخيز، صبح مايه حيات قلب و روح است و الآن است كه موذن بگويد:))الصلاه خير من النّوم، الصلاه خير من النّوم)).

چگونه است كه تو به نداي دنيا هر روز و شب پاسخ مي دهي ولي نداي پروردگار عزيز و قهار را بي پاسخ مي گذاري؟

با دلتنگي گفتم: دست از سرم  بردار، تو كه مرا مي بيني هر روز اول صبح مي روم و آخر شب خسته و كوفته به منزل باز مي گردم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 10:28  توسط هزر  | 

هفت اصل مهم....«بیل گیتس

 

گفته میشه «بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند .او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد.

 این اصول به شرح ذیل است:

 اصل اول:در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

 اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن ‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

 اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

 اصل چهارم:اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

 اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آن ها این کار «یک فرصت» بود.

 اصل ششم:اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

 اصل هفتم: قبل از آن که شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 14:33  توسط هزر  | 

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 14:46  توسط هزر  | 

«عبدالرحمن صديق» يكي از افراد برجسته‌‌ي حزب اتحاد اسلامي كردستان عراق مي‌باشد كه كارهاي تحقيقي انجام داده و در گردهمايي هاي گوناگون شركت كرده است. ايشان به عنوان يك روشنفكر و محقق در كردستان عراق شناخته شده است.  اثر زير ترجمه‌اي از كارهاي او مي‌باشد. نظرات مطرح شده در سايت الزاماً نظر دست‌اندركاران آن نيست، و واضح است كه در مورد استنادات تاريخي نوروز نظريات متفاوت و گاه متناقض وجود دارد و نظريه‌ي فوق به عنوان يكي از نظريه‌ها مطرح مي‌باشد.

نوروز؛ جشن ملّي كردستان

منبع: مجلّه‌ي كردي روانگه، سال دوم، شماره‌ي 27، صص31_27، بهار2001.

نويسنده به زبان كردي: عبدالرحمن صديق

مترجم: محمد حسن‌پور سردشت

          هر سال بنا به رسم تاريخي صد ساله‌ي ملت كرد، عصر روز قبل از نوروز، بر بلنداي كوه‌ها، تپه‌ها و قله‌هاي مرتفع آتش پيروزي روشن ميكنيم تا ياد و خاطره‌ي قيام پيروزمندانه‌ي كاوه‌ي آهنگر را گرامي بداريم و صفحه‌اي ديگر از صفحات ظلم وستم ملت مظلوممان را ورق بزنيم.

          ملت كرد با بزرگ داشت و ياد‌آوري اين جشن بزرگ، به جهانيان اعلام ميكند كه ملتي مستقل و داراي شناس‌نامه و تاريخ ويژه‌اي است.1به همين سبب قدرت‌هاي حاكم و سازمان‌ها و ارگان‌هاي سركوب‌گرشان به شدت با اين جشن مخالفت نموده و از اجراي اين مراسم جلوگيري كرده‌اند.

          دشمنان ملت كرد هرگاه در سركوب اين جشن با شكست مواجه شده‌اند، به دين متوسل شده و كوشيده‌اند تا با نقاب دين‌داري و با ترويج شايعات نادرست از قبيل اين كه: نبايد((نوروز)) را يك جشن به حساب آورد، در تاريخ اسلام جشني به نام ((نوروز)) وجود نداشته است، تعيين((نوروز)) به عنوان آغاز سال نادرست است، روشن كردن آتش در «نوروز» بدعت است و شايعات نادرست ديگري از اين دست، ميخواهند شور و احساسات ملي ما را خاموش كنند.

          اين ايده هاي نادرست در حالي ترويج داده ميشوند كه هر كدام از كشورهاي مسلمان يك روز را به عنوان جشن ملي اعلام نموده و جشن ميگيرند. پس چرا مردم ما كه يكي از كهن ترين اقوام دنيا و منطقه‌ي خود هستند و ميهن‌مان گهواره‌ي دوم بشريت است بايد تحت تأثير چنين سخناني قرار گيرد.

اكنون براي رفع اين تهمت‌هاي ناروا، آن‌ها را بررسي ميكنيم:

          اول: هنوز هم برخي از مردم منظور پيامبر را از حديث ذيل در نيافته‌اند: ((ان لكل قوم عيدا و هذا عيدنا2)) به همين خاطر با استناد به اين حديث ميگويند كه غير از عيد رمضان و عيد قربان، عيد ديگري وجود ندارد؛ اما اگر به منابعي كه ((صحيح بخاري)) را تفسير كرده‌اند، نظير: ((فتح الباري)) و ((عمدة القادري)) و «ارشاد الساري» مراجعه نماييم، در مييابيم كه در تفسير اين حديث چنين ميگويند: ((في قول لكل قوم عيد: اي لكل ملة من الملل المختلفه عيد يسمونه باسمه)) و قوله هذا عيدنا: ((و هو يوم الاضحي.)) يعني در هر آييني جشني وجود دارد كه با اسم خاصي نام گذاري شده است. دليل اين گفته، كلمه‌ي((ملة)) است كه به معني ((دين)) ميباشد و عيدهاي ((رمضان)) و ((قربان)) جشن‌هايي هستند كه دين اسلام آن‌ها را براي ما مشخص نموده، پس جشن‌هاي ديني ملت ما ميباشند. اما جشن‌ها و مناسبت‌هايي را كه ملت‌مان از زير يوغ ظلم و استبداد رهايي يافته يا خواهد شد، شامل جشن‌هاي ملي خواهند بود.

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 9:16  توسط هزر  |